💗🤍
اسم داستان: عشق دیرینه 💗
پارت: 4
لوسین: چه کمکی؟
الستور: باید کمکم کنی تا دشمن قدیمیم واکس رو بکشم
لوسین ترسید
لوسین: من دوست ندارم کسیو بکشم
الستور: یا کمکم کن بکشمش یاخودم میکشمت
لوسین ترسید و قبول کرد
الستور: فردا راه میوفتیم
وقتی الستور حرفش تموم شد دید لوسین خوابش برده او هم خوابید
(از زبان لوسین)
داشتم یه خواب عجیب میدیدم و خیلی ترسناک خواب دیدم پدرم منو پیدا کرده و داره محکم کتکم میزنه لئو هم داره از این صحنه لذت میبره پدرم انقدر منو کتک زد که همونجا بهوش شدم از خواب پریدم تا صبح داشتم گریه میکردم
(از زبان راوی)
وقتی الستور بیدارشد لوسین رو درحال گریه کردن دید
الستور: چیزی شده؟ اگه اتفاقی افتاده بگو
لوسین نگاهی به الستور کرد و گفت:
لوسین: من برای این به این جنگل اومدم چون از خونه فرار کردم داشتم با برادرم دعوا میکردم که سرش خورد به دیوار و بیهوش شد منم فرار کردم برای این الان اینجا
الستور برای لوسین ناراحت شد
الستور گفت....................
پارت: 4
لوسین: چه کمکی؟
الستور: باید کمکم کنی تا دشمن قدیمیم واکس رو بکشم
لوسین ترسید
لوسین: من دوست ندارم کسیو بکشم
الستور: یا کمکم کن بکشمش یاخودم میکشمت
لوسین ترسید و قبول کرد
الستور: فردا راه میوفتیم
وقتی الستور حرفش تموم شد دید لوسین خوابش برده او هم خوابید
(از زبان لوسین)
داشتم یه خواب عجیب میدیدم و خیلی ترسناک خواب دیدم پدرم منو پیدا کرده و داره محکم کتکم میزنه لئو هم داره از این صحنه لذت میبره پدرم انقدر منو کتک زد که همونجا بهوش شدم از خواب پریدم تا صبح داشتم گریه میکردم
(از زبان راوی)
وقتی الستور بیدارشد لوسین رو درحال گریه کردن دید
الستور: چیزی شده؟ اگه اتفاقی افتاده بگو
لوسین نگاهی به الستور کرد و گفت:
لوسین: من برای این به این جنگل اومدم چون از خونه فرار کردم داشتم با برادرم دعوا میکردم که سرش خورد به دیوار و بیهوش شد منم فرار کردم برای این الان اینجا
الستور برای لوسین ناراحت شد
الستور گفت....................
- ۱.۰k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط